محمد نصير بن جعفر فرصت شيرازى
521
آثار عجم ( فارسى )
[ 323 f ] شرمش از ساق تو آيد كه خرامى چون كبك * اين همه جلوه پى جلوه كه دارد طاووس مهر حسن مه رويت به دلم جاى گزيد * همچو در حجله كه ناز [ د ] به [ دو ] صد جلوه عروس گر دهد دست چو پروانه بسوزم تن خويش * پيش شمع رُخت اى جان به اميد پابوس اى طبيب از چه برى رنج و دهى دردسرم * عشق دردى است كه درماند از آن جالينوس طبل پنهان نزند « فرصت » از اين پس كه به عشق * كوفت بر هر سر بازار به بدنامى كوس « 1 » گفتم از پا گر درافتم دوست باشد دستگيرم * دوست كو كز پا فتادم ، گو خدا را دست گيرم دل بريدم از تو اى جان درگذشتم از تو اى دل * در نثار مقدم يار از دل و جان ناگزيرم تا ز ابرو ، تيغ دارد ، تا ز مژگان ، تير بارد * هم به جان مشتاق تيغ و هم به دل آماج تيرم اى كه گفتى دل از او برگير و بگذر از خيالش * حاش للّه كى رود نقش خيالش از ضميرم من نه پير سال و ماهم گر سپيدم موى بينى * حسرت زلف سياهى ، در جوانى كرد پيرم پا ز كويت برنگيرم گر ز خارم ، هست بستر * بستر خار است در كوى تو خوشتر از حريرم
--> ( 1 ) . رباعى از فقير مؤلّف : با حالت زار چون ببيند يارم * گريان شود امّا نشود غمخوارم دايم كند از گريه چرا مژگان تر * خنجر دهد آب تا بسازد كارم ايضا روزى گفتم به آن ستمكار ظلوم * تا كى باشم من از وصالت محروم بگذار ببوسم رخ و زلفت گفتا * يا زنگى زنگ باش يا رومى روم